تبليغاتX
زني كه حرف مي زند

سه شنبه 16 بهمن1386

پوچ اما ضرورتا لازم

حتی یک دلخوشی پوچ هم برای زیستن واجب است گاهی. بدون هیچ جور دلخوشی آدم به مرز جنون می رسد به راحتی

پس" پوچ" چیز بی ارزشی نیست! دقت کرده اید هیچ؟

و اینکه غفلت همیشه چیز بدی نیست... معجزه می کند گاهی، برای رهایی ما از آگاهی خرد کننده...

لازم است گاهی چشمت را به روی همه چیز ببندی، انگار نه انگار... بی خیال همه چیز و بگذاری تا بگذرد.

و احساس می کنم" زمان" جبری ترین مقوله زندگی بشری است، هیج جور افسار نمی پذیرد لعنتی، هر جور که بخواهد بر ما می تازد، گر بخواهد تند، مثل برق و باد، پیش از آن که بفهمی چه شد...گر بخواهد کند، مثل نفس های کش کدار یک محتضر

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 10:0 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1 بهمن1386

خیلی چیزها باید کنار هم جمع باشد تا آدم آرام باشد. تا سلامت باشی در روح­ات. تا موتور زندگی اجتماعی ات فعال باشد. تا بستر ( و صرفا تازه بستر) ستیسفاید بودنت فراهم باشد. خیلی چیزها که می گویم چیزهای عجیب و غریب نیست، صرفا یکسری چیزهای بَدَوی! شامل چیزهایی که به نظرم رسیده و برای خودم نشسته ام لیست کرده ام:

1-      بهداشت غذا ( خیلی وقت ها بوده که اگر به من باشه سه وعده را می کنم یک وعده و آن یک وعده را هم خلاصه می کنم به یک کیک شکلاتی و یک لیوان شیر یا ترجیحا شیرکاکائو!)

2-      آب ( کافیه که دو روز مطلقا امکان حموم رفتن نداشته باشین تا یادتون بیاد که چقدر این مقوله مهمه!... این یکی رو چون در اثر برودت هوا لوله های آب 2 روز تمام یخ زده بود بهش پی بردم!!!)

3-      دفع! ( نخندین؛ جدی می گم)

4-      سلامت جسم

5-      خواب سالم ( بد خواب نبودن، چه به شکل کم خوابی چه به شکل پر خوابی)

6-      Money

7-      خانمان آرام

8-      روابط انسانی پویا و سالم( یعنی شبکه ای که پیش برنده باشه و مجال رکود و رخوت بهت نده)

9-      دریافت صمیمیت ( در دو شکل خانواده_ دوستان)

10-   هدف داشتن

11-   چشم انداز مثبت و امیدبخش و یا حداقل استیبل داشتن از آینده

12-   غصه نداشتن توی دلت

13-   احترام اجتماعی

 

هر کدام از اینها اگر خدشه ای توش وارد بشه و خدشه اش تداوم داشته باشه ذره ذره روی سلامت روحت تاثیر می ذاره و خودش رو به شکل انواع دپرشن ها یا بی قراری ها نشون می ده. یا در حالت حادش به شکل انفعال های تخریبگر  یا واکنش های هیستریک بروز می کنه.

مجموعا اینها بستری رو فراهم می کنند که حاصلش چند تا حس بیسیک هست: امنیت جسمی/ امنیت مالی/ امنیت احساسی(یعنی به این معنا که خودت رو معلق در هوا نبینی و نقطه مرکزی عواطفت به جایی وصل باشه) / امنیت عاطفی

بهره مند بودن همزمان از این مائده های پایه ای تازه پله اول برای ستیسفاید بودنه. آدم های ستیسفاید رو دیدید که هر وقت که می بینینشون هاله ای از آرامش دورشون هست؟ که این آرامش( یا طمانینه) رو به اطرافشون هم منتقل می کنند. وقتی که توی چاکراهای وجودی این آدمها قرار می گیری احساس می کنی لعنتی انگار نقطه مرکزی عواطفش به نقطه مرکزی کائنات وصل باشه. خیلی کم هستن آدمهایی که اینقدر شانس داشته باشن که به این مرحله رسیده باشن.   

 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 1:36 AM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 27 دی1386

رضایت پایدار

 در اولین روز از بیست و هفت سالگی ام به این می اندیشم که چگونه می توان در جهانی که با گستره وسیعی از ناپایداری ها برای آدمی رخ می نماید به حدی از آرامش خیال دست یافت؟ 

           "در جهانی که تجربه می کنند بارها برای فرار از اضطراب های ناشی از ناپایداری

به دنبال انواع و اقسامی از چیزها می روند اما به زودی درمی یابند که هر حرکتی برای

رهایی از ناپایداری و ناآرامی خود به منبع ناآرامی های فزون تری تبدیل می شود".

 

شکر برای زندگی، با همه ناپایداری ها و قشنگی هاش.

....

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

.... 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 2:51 AM |  لینک ثابت   • 

جمعه 16 آذر1386

Ame'lia

 املی، دختری بود که از کودکی در تخیلاتش منزوی بود. محیط اطرافش طوری بود که او ترجیح  می داد با رویاهایش زندگی کند. قدرت خیال پردازی اش فوق العاده است.

پا به پای فیلم شاهدیم که چگونه نبوغ استثنایی اش باعث می شود که خیالاتش از حالت انفعالی فاصله بگیرد و فعالانه جهان پیرامونش را خلق کند. نه تنها زندگی خودش را بلکه زندگی تمام اطرافیانش را هم تنها با کنجکاوی برای درک آدمها دگرگون می کند. خیلی ساده، دوست دارد آدمهایی را که از چیزکی یا چیزهایی در زندگی شان رنج می برند کمک کند. و البته خودش را. نقطه ثقل رنج هر زندگی(بخوانید هر زندگی نامه) را کشف می کند بعد با شیوه های خیلی ساده و خیلی خلاقانه به  برون رفت افراد از این نقطه کمک می کند. خلوص و نشاط پنهانش در ماجراجویی آدم را به وجد می آورد.

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 6:38 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 12 آذر1386

آینده چیزی نیست، جز تخیلات امروز ما!

 

 قبول دارید که تمام زندگی ما ایماژی از تخیلات ماست؟!

درست مثل خواب های ما. خوابی که شبها می بینیم اگر دقت کرده باشید ایماژی باژگون از تاملات و تفکرات و خیال پروری هایی است که ما در طول روز درگیرش هستیم. حداقل برای من اینگونه است. اگر در روز فکر و خیالی زیاد در مغزم مور مور شده باشد، اشکال کج و معوج و اغراق گونه اش هم در خواب دس از سرم برنمی دارد. شاید البته رویابینی یک سیستم روانی است که تخیلات روزانه مان را در آن فرافکنی کنیم. 

حالا من امروز وقتی دوره های زندگی ام را در درازمدت در نظر می گیرم می بینم چه عجیب است! همیشه تخیلاتم آینده ام را ساخته است! یعنی هرچه را که تخیل کرده ام همان در آینده تحقق پیدا کرده است! نه اینکه منظورم برنامه ریزی و هدفگذاری و این روندهای خودخواسته و عقلانی باشد، نه فقط تخیل!

مثلا من دو سال پیش برای خودم خیال پردازی هایی داشته ام، تماما هم ذهنی، با تصویرهایی از زندگی مرتب توی ذهنم بازی کرده ام، چه برای کلیت زندگی، چه برای مثلا رابطه ام با فلانی. درباره چیزهایی که دوست دارم یا دوست ندارم. درباره ترس هایم، درباره اشتیاق هایم. مجموعا تخیلاتی که داشته ام. بعد حالا بعد از دوسال می بینم که ای داد! همه آن تخیلاتم در باب زندگی ام امروز تحقق یافته است. بعد می بینم دو سال پیشم هم تخیلات دو سال پیشش بوده، و قس علی هذا... یعنی این داستان مرتب تکرار شده، دیروز هر تخیلی که داشته ام امروز همان را درو کرده ام.

داستان چیست؟! آدم درباره ی قدرت ذهن اعجابش می گیرد! فکرش را بکنید که ما هر سیگنالی را که به پیرامونمان می فرستیم، فیدبک همان را دریافت می کنیم!  

از این کشفیات اخیرم گیج شده ام!!!

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 9:8 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 11 آذر1386

زامبی* سیتی!

 

دلم خسته است  از این روزهای تکراری. دلم کره مریخ می خواهد. دلم خسته است از این بی رحمی های تکراری.  دنیا می خواهد به کجا برسد؟ بکِش بکِش است. هر کس به هر کس می رسد دنبال منفذی می گردد برای کشیدن. حالا هر جور که بشود. هر جور که راه داد. هر جور که پا داد! اگر سر خرمن نشسته بود پولش را، اگر دانشجو بود نیروی کارش را، اگر جوان و پر انرژی بود عواطفش را، اگر ... جسم اش را، اگر زیرک و خوش ایده بود فکرش را، بالاخره یک چیزی دارد که به ما "بدهد"!

آدمها را به شکل پلکان می بینیم یا دنیا را به شکل صحرای جنگ نمی دانم؟! همه چشمها در جستجوی غنایم است. ایها الناس بدوید. همه غنیمت ها را جمع کردند و بردند، هر کس هر چقدر زورش می رسید، نکند جا بمانید...

اینجا دریاست. همه تور پهن کرده اند تا صید کنند! اگر ماهی خاویار تور کردند چه بهتر، اگر هم هیچی گیرشان نیامد خدا را باز هم شکر صدف ها را جمع می کنیم می آوریم شهر بالاخره یک نفر پیدا می کنیم سرش کلاه می گذاریم به اسم مروارید دریایی بهش می اندازیم. 

 

............................  

*این اصطلاح ایده اش از این نیمچه مقاله گرفته شده است.

 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 8:44 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 25 آبان1386

روح حیات

 

       روح حیات

 

روح حیات را در این دانه ها می شود استشمام کرد...  این عکس را به شکل عجیبی دوست دارم و به شدت باهاش ارتباط می گیرم. 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 10:54 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 25 آبان1386

تک گویی های من و خودم

 

دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. نقطه مرکزی عواطفم را گم کرده ام. مرتب از حال خوب به حال بد، و از حال بد به حال خوب فرو می غلتم. عواطفم را پایبند هیچ چیزی نمی توانم بکنم. انگار که سر رشته همه چیز از دستم خارج شده باشد.

دائما به افکارم خیانت می کنم. صبح را تا شب هی دل خوشی برای خودم می تراشم، هی آسمان ریسمان می کنم، هی از تمام کارهایی که می شود کرد و می شود بهش دلخوش بود لیست تهیه می کنم، هی به خودم نوید می دهم که با دل دادن به این لیست می توانم برای خودم خوشحالی و رضایت دست و پا کنم، اما فردا صبح یا حتی غروب همان روز که می شود همه رشته هایم پنبه می شود، یعنی خودم هم باور نمی کنم که هیچ لیستی بتواند برایم خوشحالی بیاورد...

هی به زحمت برای خودم "باور" میسازم هی به ثانیه ای همه اش فرو می ریزد!!!!!!....... مثل خانه بازی های بچگی می ماند که 3- 4 ساعت می نشستیم با این قطعات رنگ وارنگ خانه و آدم فضایی و قطار و موتور می ساختیم بعد توی یک چشم به هم زدن خرابش می کردیم و قاه قاه خنده سر می دادیم!

نمی دانم چرا بعضی از ماها به بی قراری های خود معتاد می شویم... چرا در مسیر حرکت نمی کنیم، یا چرا از مسیر خارج می شویم

امروزها کلی چرا های بی ربط توی ذهنم سبز می شود، از همان سوال هایی که فقط مال ذهن بچه هاست. 

... هر چه افکار مثبت است به سرعت دود می شود و به هوا مسافرت می کند! هر چه افکار منفی است قسم خورده است که یقه مان را بگیرد و دو دستی بهمان بچسبد! ما این وسط چه می شویم؟ چون پاندولی از حال بد تا حال خوب تاب می خوریم.

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 3:57 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 آبان1386

رها

چنان روح و روانش فرسایش یافته بود که دیگر هیچ کنترلی بر اعمال و رفتارش نداشت. یکسره خود را و اراده اش را باخته بود. در دالانهای تاریک ذهنش خود را در مقام یک بازنده تمام عیار می یافت. دیگر چه فایده ای داشت که تلاش کند از خودش دفاع کند یا حتی از خودش محافظت کند. تمام کردارش به واکنش های انفعالی و یکسره هیستریک تبدیل شده بود. هیچ توجیه عقلانی برای این واکنش هایش نداشت. قدرت مغز و قدرت تصمیم گیری اش را در تمام امور وانهاده بود. حتی بر اینکه می خواهد از کدام طرف خیابان عبور کند نمی توانست نظارت کند. خودش را در جذر و مد حوادث رها کرده بود. و البته هر ستونی که بدان چنگ می انداخت بی درنگ فرو می ریخت.

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 3:29 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 18 آبان1386

او مرعوب تراژدی های زندگی اش بود.

 

این قضیه مال خیلی سالهای پیش بود. خاطره ها، البته به قدر اهمیتشون، توی تاریکخانه ذهن ما می مانند تا به خردک بهانه ای به یاد آورده شوند. هنوز هم دختر نمی دانست که چرا کسی به او تسلیت نگفت. انباشت قضاوت ها و شماتت ها و تحقیرها چنان عزت نفس او را سوهان کشید که سرانجام باور کرد که صرفا یک گناه کار است. و این اوج سقوط روحش بود.

 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 10:20 PM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 16 آبان1386

خواب عمیقم آرزوست!

شب ها را خواب ندارم. ساعت از 1 و 2 می گذرد و به زور خودم را توی رختخواب می چپانم. هاپولو را سخت توی دست هایم قلاب می کنم. تا خود صبح آنقدر این جسم بی جان را با خودم چپ و راست می کنم که کم مانده است از جفت دستهایش فلج شود. ساعت به ساعت بیدار می شوم و در هر بیداری خواب های کج و معوجی که دیده ام را به یاد می آورم. چشمهایم صاف می افتد به نگاه دختری که توی تابلو نشسته است روبرویم. توی سبدش پر از میوه است که انگار می خواهد هر دانه اش را پرتاب کند به طرفم. از قرمزی اتاق هم وحشتم می گیرد.  نمی دانم چه مرگی است تازگی عادت کرده ام این ماسماسک را روشن بگذارم. دست دراز می کنم و خاموشش می کنم. سرم را توی صورت هاپولو پنهان می کنم، پتو را هم تا بالای سر هر دوتامان بالا می کشم. بعد جسته و گریخته به این فکر می کنم که چه بلایی سر این هورمون خواب من آمده است؟ من که آخر سنگینی خوابم زبانزد بود. مامان همیشه از این شکایت داشت که صبح ها باید صد دفعه بیاید بالای سرم تا بیدار شوم و از مدرسه جانمانم. من البته همیشه به محضی که صدای مامان را می شنیدم بیدار می شدم... یعنی 99 بار صدای مامان را نمی شنیدم و صدمین بار تازه تارهای شنیداری ام فعال می شدند. چه خوش به حالم بود که انقدر خوابم عمیق بود و و دیر از عالم رویا کنده می شدم. حالا چه؟ لازم نیست صدایی در اطراف باشد. کافی است تکانی بخورم تا رشته گسسته خوابم از هم بگسلد. وحشتناک است. همه چیز معنا و کارکرد خودش را از دست داده است. خواب که باید تضمین آرمیدن باشد، خود به ضد آن بدل شده است.

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 3:10 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 آبان1386

زنی در زمستان/ ریچارد جابسون

فیلم دارای انبوهی از مفاهیم روانشناختی و فلسفی است. کارولاین زنی روان گسیخته است که دائما در  دنیای خودش زندگی می کند. حتی وقتی در کنار مایکل راه می رود مثل این است که خیلی دور به نظر می آید. گو اینکه در زمان و مکان حضور ندارد. مایکل می خواهد افکار کارولاین را ردیابی کند. گذشته ی او را تفتیش می کند. اصرار می کند تا کمی بیشتر درباره او بداند. و بیشتر به او نزدیک شود. می خواهد معمای کارولاین را حل کند. می خواهد دنیای پر رمز و راز کارولاین را کشف کند. در عین حال دنیای خود مایکل هم به همان اندازه رمزآلود است. او فیزیکدانی است که فکر می کند خارج از زمان حرکت می کند. و دلمشغول کشف ستاره ای است که مرعوب عظمت آن است.

مایکل و کارولاین هر دو در مرز بین واقعیت و خیال زندگی می کنند. مایکل راه گریزی است تا فاصله بین واقعیت و خیالِ کارولاین را طی کند. و کارولاین نشانه ای است تا مایکل ادامه شیفتگی اش به کائنات را در او دنبال کند. 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 10:41 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 آبان1386

relaxation

لحظاتی اند که انگار هیچ کاری ندارم برای تمام کردن و هیچ کاری ندارم برای شروع کردن. یک خلاء محض است. یک احساس ناب. یک رهایی در انتهای چمنزار، آرام و با چشمهایی کم توقع. خیلی آرام، درست مثل یک بز کوهی که برای خودش می رود. 

 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 7:40 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 8 آبان1386

17 درجه تا رستگاری

....این روزها فضا انقدر خالی و بزرگه که می شه هر شکل هندسی ای توش کشید، ولی مدادرنگی ها انقدر کمرنگ و بعضا بی رنگ اند که عملا نمی شه هیچ شکلی کشید!

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 11:55 PM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 26 مهر1386

درباره فیلم جيب بر / براسون

فیلم را در وحله اول، می توانیم در باب اهميت زندگي دروني آدم ها قرائت کنیم. میشلِ جیب بر نمونه عالي يک انسان بي قرار است. او نمي تواند زندگي عادي کند، او فقط وقتي که در معرض خطر و ريسک قرار مي گيرد وجود خود را لمس مي کند، فقط وقتي همه چيز تمام مي شود آرامش را تجربه مي کند، فقط وقتي در زندان است به آزادي مي رسد.

ميشل بي قرار است، يکجا بند نمي شود، در خیابان مي رود و مي آيد، انگار عاشق اين است که خود را به خطر و ريسک بيندازد ، متکبر است ... نويسنده اي ناموفق است اما سعي مي کند بر اهميت خود صحه بگذارد، خود را محق مي داند قوانين را زير پا بگذارد، جيب بري مي کند اما خود را دزد نمي داند، کارهايش را توجيه فکري مي کند، يکسري کارهايي می کند که معلوم نيست انگيزه اش چيست، معلوم نيست براي چه دزدي مي کند بخاطر يک دليل فکري(اعتراض)؟ بخاطر فقر؟ از روي سرگرمي؟ باري بهر جهت؟ از بس که با تهي مواجه است؟ شايد خودش هم نمي داند!

 

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 11:27 PM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 26 مهر1386

در جستجوی تثبيت

                

                        

 

خود دختر هم فكر نمى كند كه داشتن بچه اى او را شاد تر كند، فقط از سرگردانى دائم ميان هتل ها و قطار ها خسته شده است. او دنبال ثبات رخوت انگيزى است كه تنها خانه ها و بچه ها مالك آن هستند.

 

  

نوشته شده توسط ساراي آن لاين در 11:24 PM |  لینک ثابت   •